تبليغاتX
بی خدایان
بی خدایان
حفظ ایمان و اعتقاد به وجود و یگانگی خداوند متعال
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  منبع ویک پدیا     پنجشنبه 1387/01/15-19:30-خادم التوحید  

رابطه خدا و دین

بین خدا و دین رابطه مستقیمی برقرار نیست و افراد بی دین یا به زبان عربی لامذهبی هستند که هم زمان با بی دینی به خدا معتقدند به این افراد دئیست گفته می‌شود. همچنین ادیانی وجود دارند که پیروانشان معتقد به وجود خدا نیستند، بودیسم و بسیاری از ادیان آسیای شرقی اینگونه هستند. اگر فردی به خدا اعتقاد نداشته باشد به او بی خدا یا خدانشناس می گویند و اگر کسی به وجود خدا معتقد باشد او را خداباور یا خداشناس میخوانند.

در دین‌های یکتاپرست جهان، مفهوم خدا به یک موجود برتر که آفریننده جهان هستی دانسته می‌شود، اطلاق می‌گردد. از جمله دین‌های یکتاپرست می‌توان دین‌های ابراهیمی (مسیحیت، یهودیت و اسلام) را نام برد. در این دسته از ادیان صفات گوناگونی به موجودیت خدا نسبت داده می‌شود از جمله خشم، مهربانی، جاودانگی، آمرزندگی، فرزانگی و غیره. این بینش مذهبی بر این باور است که خداوند موجود برتر و بی نیازیست که جهان و انسان را آفریده است. مهم‌ترین نکته در ادیان یکتاپرستی بجامانده بویژه دین اسلام در بحث خداشناسی این نظریه است که شناخت خدا با عقل و خرد به ابزار بشری مقدور نیست و تنها راه و مطمئن ترین، راه فطرتی است که خلقت اولیه ما بر آن نهاده شده است.


در دین‌های دوگانه‌انگار همچون آیین زرتشتدو موجود برتر و آفریننده در نظر گرفته می‌شود یکی سرچشمه خوبی‌ها و دیگری خاستگاه بدی‌ها، هرچند نام خدا برای موجودی که سرچشمه خوبی‌ها پنداشته می‌شود بکار می‌رود.

در باور دسته دیگری از دین‌ها از جمله بوداگرایی و هندوگرایی خدایان زیادی وجود دارند. این خدایان یا ایزدان معمولاً نمادهای جنبه‌های گوناگون جهان برتر و ماوراءالطبیعه هستند. به این‌گونه دین‌ها، دین‌های چندخدا گفته می‌شود.*[2]

در باور صوفی‌گرایان، موجود برتر یعنی خدا، (که صوفیان آن را «حق» می‌نامند) موجودی است که به هیچیک از صفاتی که در جهان ما یا در ذهن ما حضور دارند منسوب نیست.

گروه دیگری (از جمله عده‌ای از صوفیان) به همه خدایی (PANTHEISM) باور دارند. همه‌خداباوران یا بدیگر سخن، گرایندگان به مفهوم وحدت وجود، کل همین جهان را برابر با خدا می‌دانند.

گروه دیگری نیز به خدافراگیردانی (Panentheism) باور دارند. خدا-فراگیر-دانی شکلی از خداپرستی است که معتقد است خدا دربر گیرنده جهان است ولی برابر با جهان نیست. یعنی جهان ما بخشی از خداست.

به کسانی که به آفریننده و موجودی برتر باور ندارند ناخداباور (آتئیست) گفته می‌شود. آتئیست: گروهی که معتقد به وجود پروردگاری که خالق -بالغ-بخشنده - صاحب بهشت و دوزخ و غیره نیستند و انسان را آزاد وخارج از هر وابستگی می‌دانند و در اصل و جوهر به همه اعتقادات و رفتارهای مذهبی عمل می‌کنند ولی از هیچیک هیچ ندارند. به گفتار نیک و پندار نیک و کردار نیک معتقدند ولی زرتشت نیستند .به نیکوکاری و بخشندگی و دستگیری از بینوایان و یتیمان و غیره معتقدند ولی صوفی نیستند.

تعریف لغوی واژه خدا

در زبان فارسی خدا از ترکیب "خود" و "آی" تشکیل شده است. برخی معتقدند به دلیل همین تعریف لغوی اساساً آنچه در فرهنگ ایران آن را خدا می‌دانند متفاوت با چیزی است که سایر فرهنگها آن را خدا می‌دانند.در این مورد دیدگاه کارل گوستاو یونگ جالب توجه است که یهوه (نام خدای یهودیان) راموجودی می داند که بکلی در تسلط ضمیر ناخودآگاه خویش است و قدرت مطلق و احاطه او بر تمام دنیا را به ناآگاهی او از خود نسبت می‌دهد که باعث می شود او هیچ گاه به مانعی در برابر خود برنخورد و ناتوانی برایش بی معنا باشد . از همین رهگذر حضور کیفیات متضاد (مانند ظلم و عدل ) در او توجیه می شود.

تعریف فلسفی خدا

بیشتر فلاسفه تحلیلی معتقدند خدا موجودی کامل است، کمال او به این معنی است که اگر او ویژگی را داشته باشد آن ویژگی را به حد کمال دارد. اگر دانشی داشته باشد دانش را به حد کمال دارد (علیم است) اگر قدرتی داشته باشد قدرت او در حد کمال است (قدیر است)، خدا از نگر اخلاقی نیز موجودی کامل است یعنی موجودی مطلقاً خوب و اخلاقمدار است. سایر ویژگیهایی که فلاسفه تحلیلی معمولاً برای خدا قائل هستند از این قرارند:

یک موجود/وجود است و وجود داشتن او عینی است. خالق است. دارای شخصیت است، دارای شعور و اختیار است. ناظم و نگهدارنده و ناظر است. خیر و نیک است. مهربان است. زیبا است. بزرگ است. بخشنده و عادل است. ماورای طبیعت. ازلی و ابدی است و جاودان است. بدون اشکال و کامل است. در ذات خود ثابت است. بینهایت است. مقدس است. تماماً زیبایی و والایی است. قدرتمند و قادر، و قدیر است. دانای کل، و علیم است. همه جا حاضر است.

تعریف صوفیانه خدا

صوفیان معمولاً معتقدند خدا را نمی‌توان دارای هیچ ویژگی دانست و او توصیف نشدنی است. صوفیان برای عقلانیت در شناخت خدا اهمیتی قائل نیستند و معتقدند تنها از راه شهود و سایر روشهای درونی میتوان به وجود خدا پی برد.

تعریف خدا در اسلام

نام خاص خدا در اسلام الله است.

تعریف خدای دین بهائی

دین بهائی خدا را "ذات غیب منیع لا یدرک" می داند، که شناسائی آن از طریق انسان امکان پذیر نیست، زیرا مادون مافوق خود را درک ننماید. مانند جامدات که از درک انسان عاجزند. و همواره بين خدا و انسان رابطه اى وجود داشته و دارد كه بخاطر وجود چنين رابطه اى است كه خداوند هيچگاه انسان را فراموش نمى كند و هر موقع مشاهده كند كه بندگانش از راه درست دور افتاده اند با فرستادن پيامبران باعث مى شود تا انسان ها به راه راست هدايت مى شوند .

و به فرموده حضرت محمد اين (فرستادن پيامبر) از سنت هاى لن يتغير خداوند است .

هر چند بهائيان دلائلي را كه در رد وجود خدا اقامه مي شود با برهان منطقي رد مي كنند اما در عين حال نمي كوشند وجود خدا را با دليل و منطق اثبات كنند ، زيرا بر اين باورند كه آن چه به دليل اثبات شود به ناچار پيدا و در يافتني خواهد شد و نا گزير با تعريفي كه براي خدا قائلند "ذات غیب منیع لا یدرک" تناقض خواهد يافت .

آیا وجود خدا بدیهی است؟

معمولاً نظر متکلمین اسلامی این بوده است که وجود خدا بدیهی است، از نظر بسیاری از فلاسفه خداباور همچون آکوئیناس و کانت وجود خدا بدیهی نیست و مسلماً از نظر فلاسفه ندانمگرا و بیخدا وجود خدا بدیهی نیست. برخی از فلاسفه بیخدا معتقدند عدم وجود خدا بدیهی است.

وجود چیزی بدیهی است که وجود آن نیازمند اثبات نباشد. مثلاً اینکه همه اسبهای ترکمن اسب هستند امری بدیهی است. برخی از فلاسفه خداباور مانند ملاصدرا، انسلم و دکارت با دفاع از براهین وجودی اثبات وجود خدا تلاش کردند نشان دهند که وجود خدا بدیهی است.

آیا می‌توان وجود خدا را شناخت

کسانی که معتقدند وجود خدا را می‌توان شناخت یا تئیست هستند و یا آتئیست، کسانی که معتقدند وجود یا عدم وجود خدا را نمی‌توان شناخت اگناستیک هستند.

آیا وجود خدا را می‌توان اثبات کرد؟

هر چند خداباوران معتقدند وجود خدا را می‌توان اثبات کرد و برای اثبات وجود خدا برهانها اثبات وجود خدا را نیز اقامه می‌کنند اما ندانمگرایان و بیخدایان منتقد این برهان‌ها هستند و با دلایلی ثابت می‌کنند که این برهانها دارای اشکال هستند و نمی‌توانند وجود خدا را اثبات کنند. کانت فیلسوف بزرگ از طرفداران سرسخت این نظریه بود خدا همیشه بوده هست وخواهد بود

آیا عدم وجود خدا را می‌توان اثبات کرد؟

همه ی بیخدایان معتقد نیستند که عدم وجود خدا را می‌توان اثبات کرد. بیخدایان اغلب می گویند که زحمت اثبات بر دوش مدعی وجود خداست. این دسته معقدند که برای باور نداشتن به چیزی لازم نیست که عدم وجود آن ثابت شود. به نظر آنان، بی شمار چیز موهومی را می توان نام برد، اما نمی توان وجودشان را اثبات کرد. مثلاً اسب تک شاخ، کوه طلایی، قوری پرنده و ...

اما برخی بیخدایان برای اثبات عدم وجود خدابراهین اثبات عدم وجود خدا برهان هایی را اقامه می‌کنند. ندانمگرایان و خداباوران منتقد این برهان‌ها هستند و معتقدند این برهانها دارای اشکال هستند و نمی‌توانند عدم وجود خدا را اثبات کنند.

 

 


لینک به نوشته  |   
 
   خدا      دوشنبه 1386/11/29-17:4-خادم التوحید  
 

بشر از اولین روزهاى پیدایش خود پیوسته به جستجو و کنجکاوى از این موضوع پرداخته است . اگر اثبات این موضوع را فطرى بشر ندانیم ، با اینکه فطرى است ، اصل بحث از آفریدگار جهان فطرى است .مسائل بسیارى وجود دارد که از قدیمترین دورانها مورد توجه بشر بود است از قبیل مسئله علیت و معلولیت عامه و همچنین علیت و معلولیتهاى خاصه از قبیل تأثیر فلان دارو در علاج فلان بیمارى و تأثیر زمین و خورشید و ماه در خسوف و کسوف و امثال اینها .اینگونه مسائل عامل عقلانى و منطقى داشته اند یعنى طبیعت عقلانى و استعداد فکرى بشر بوده است که او را متوجه اینگونه مسائل کرده است. احیانا ممکن است آنچه بشر قرن ها آنرا پذیرفته است خطا و ناصواب باشد و در عین حال عامل آن فکر ناصواب , استعداد منطقى و عقلانى بشر باشد . مثلا فلکیات قدیم و پاره اى از طبیعیات خطا و ناصواب بود , ولى عاملى که بشر را بسوى همین فکر ناصواب سوق داده است جز استعداد منطقى و عقلانى و فکرى او نبوده است .

 

اما پاره اى از مسائل هست که قطعا چیز دیگر غیر از استعداد عقلانى و منطقى بشر در گرایش او به آنها تأثیر داشته است , مانند اعتقاد به نحوست بعضى چیزها . مانند اعتقاد به نحوست عدد13 . قطعا عامل دیگرى غیر از استعداد عقلانى و منطقى در پیدایش این اعتقاد تأثیر داشته است زیرا از نظر عقل و منطق کوچکترین تفاوتى میان عدد 13 و سایر اعداد نیست که لااقل احتمال داده شود آن تفاوت منشأ خطاى فکر و منطق بشر شده است .در این گونه مسائل است که باید به دنبال علت پیدایش آنها و رواج آنها رفت و آن علتها را که خارج از حوزه عقل و منطق بشر است کشف کرد. بر خلاف مسائلى که زمینه عقلانى و منطقى داشته اند در آنها انسان بودن انسان و استعداد عقلانى و فکرى او براى پیدایش آنها کافى است. همچنانکه در زمینه مسائلى که با تمایلات فطرى و ذاتى بشر بستگى دارد نیز بحث از علل خارجى و رفتن دنبال فرضیه ها براى مبدأ پیدایش آنها کار غلطى است .

 

مفاهیم خدا و دین و پرستش اگر با طبیعت عقلانى و منطقى بشر بستگى داشته باشد و یا با تمایلات فطرى و ذاتى او مربوط باشد کافى است براى توجه بشر با آنها و گرایش بسوى آنها . و اما اگر با هیچ یک از آنها بستگى نداشته باشد ناچار باید علت هاى خاص روانى و یا اجتماعى براى آنها جستجو کنیم . کسانیکه ترس , یا جهل , یا امتیازات طبقاتى یا محرومیت هاى اجتماعى , یا محرومیتهاى جنسى را منشأ پیدایش مفاهیم دینى و توجه بشر بخدا دانسته اند قبلا چنین فرض کرده اند که عامل منطقى و عقلانى یا تمایل فطرى و ذاتى در کار نبوده است و اعتقاد به خداو سایر مفاهیم دینى را از قبیل اعتقاد به نحوست 13 فرض کرده اند و آنگاه در مقام توجیه آن بر آمده اند , والا با وجود عامل منطقى یا فطرى جاى اینگونه فرضیه ها نیست .

از لحاظ منطقی بشر از قدیمترین ایام به مفهوم علیت و معلولیت پى برده است و همین کافى است که او را متوجه مبدأ کل کند و لااقل این پرسش را براى او بوجود آورد که آیا همه موجودات و پدیده ها از یک مبدأ آفرینش به وجود آمده اند یا نه ؟

بعلاوه بشر از قدیمترین ایام نظامات حیرت آور جهان را می دیده است, وجود خود را با تشکیلات منظم و دقیق مشاهده مى کرده است , همین کافى بوده است که این فکر را در او بوجود آورد که این تشکیلات منظم و این حرکات مرتب همه از مبدأ و منشأ مدبر و دانا و خود آگاه ناشى میشود یا نه ؟ لذاآیا با وجود این عوامل عقلانى و منطقى باز باید در جستجوى یک عامل اجتماعى و یا روانى باشیم ؟ مسلما فرضا اثبات وجود خدا فطرى نباشد اصل بحث از خدا فطرى است. پس درباره این که بشر چرا از خدا بحث کرده و مى کند نباید در جستجوى عامل دیگرى غیر از استعداد منطقى و عقلانى بود .

امااینکه اگر بحث و گفتگو درباره خدا فطرى است چرا همه افراد بشر به این بحث علاقه نشان نمی دهند ؟ چرا تنها محرومان و بیکاران به این بحث علاقه نشان میدهند ؟ چرا هر اندازه که علم و تمدن پیش می رود و بشر سرگرمیهاى جدى و واقعى پیدا مى کند از حرارتش نسبت به این بحث کاسته میشود ؟

پاسخ :

 

اولا لازمه فطرى بودن یک بحث این نیست که همه اوقات همه افراد را بگیرد . همچنانکه هیچ علاقه طبیعى دیگر نیز چنین نیست . علاقه به هنر و زیبائى یک علاقه فطرى است اما چنان نیست که یگانه سرگرمى بشر محسوب شود .

ثانیا چون امور مورد علاقه فطرى بشر متعدد است , یکى دو تا نیست . طبعا سرگرمى به بعضى از علائق , از علائق دیگر مى کاهد و احیانا آنها را به بوته فراموشى میسپارد . یک نفر دانش آموز تا وقتى که در محیط دانش است با علاقه وافر و عشق کامل به تحقیقات علمى میپردازد و از آنها لذت میبرد , اما همین که محیط دانش را رها مى کند و به وطن خود باز مى گردد و سرگرم ملاقات خویشاوندان و گردشهاى دسته جمعى و غیره می شود علاقه علمیش کاهش می یابد تا جائى که در خود رغبتى به فکر و مطالعه نمی یابد , با اینکه علاقه به تحقیق و کاهش یک علاقه فطرى و ذاتى است در بشر .علاقه دینى نیز همینطور است , با شرائط محیط بستگى دارد. یعنى بود و نبود موجبات توجه به مادیات در کاهش و افزایش این علاقه تأثیر بسزا دارد.

بعلاوه , هر علاقه فطرى در عین فطرى بودن احتیاج دارد به تذکر و تنبه بود و نبود مذاکرات الهى یعنى امورى که بشر را به خداو خالق خودش توجه دهد در افزایش و کاهش این علاقه مؤثر است . گرفتاریها و سرگرمیهاى مادى امروز بشر که فراوان و جالب و جاذب است از توجه به بحث و کاوش در امور معنوى می کاهد . ولى این گرفتارى ها و سرگرمیها سبب نمی شود که علاقه بشر به این مسائل به کلى از میان برود .

منبع مطهری ،اصول فلسفه وروش رئالیسم ج5

 


لینک به نوشته  |   
 
       دوشنبه 1386/11/08-18:54-خادم التوحید  

در رابطه با اثبات وجود خدا، علاوه بر بحث های کتاب مقدس، بحث های منطقی دیگری نیز وجود دارند. یکی از آنها بحث آنتولوژی (یا علم مربوط به هستی شناسی) است. در معروف ترین شکل این بحث، برای اثبات وجود خدا، به مفهوم خود خدا می پردازند. این بحث با تعریفی از خدا آغاز می شود که نشان می دهد: خدا وجودی است که نمیتوان چیزی بزرگتر از او را تصوّر کرد. در این راستا آنها ادامه می دهند که: وجود (وجود داشتن) بزرگتر از عدم (وجود نداشتن) است. بنابراین بزرگترین چیز قابل تصور می بایستی وجود داشته باشد. پس اگر خدا وجود نداشته باشد، او نمی تواند بزرگترین وجود (هستی) قابل تصور باشد. و چون این نتیجه با تعریف خدا مغایرت دارد، پس خدا نمی تواند وجود نداشته باشد. یک نوع دیگر از این بحث های منطقی بحث تلئوژی (علم مربوط به مطالعۀ حکمت غائی یا پایان شناسی) است. در این بحث گفته می شود که چون جهان هستی بر اساس طرح اعجاز انگیزی ساخته شده است پس بایستی طراح ماهری آن را به وجود آورده باشد. به عنوان نمونه اگر زمین فقط چندین کیلومتر دورتر و یا نزدیکتر به خورشید می بود، حیات موجودات بر روی زمین غیرممکن می شد. و اگر عناصر اتمسفر فقط چند صدم درصد متفارت می بودند، این فاجعه منجر به نابودی هر موجود زنده ای بر روی زمین می گردید. احتمال شکل گیری تصادفی یک مولکول پروتئین به میزان یک در 10 به توان 243 (یعنی عدد 10 که دارای 243 صفر است) می باشد. توجه داشته باشید که یک عدد سلول حاوی میلیون ها ملکول پروتئین است.

سومین بحث منطقی در زمینۀ اثبات وجود خدا بحث کازمولوژی (علم مربوط به نظم جهان هستی) است که در آن به رابطۀ بین علت و معلول می پردازند. بر این اساس، هر معلولی محصول یک علت است. پس جهان هستی به عنوان یک معلول بایستی علتی داشته باشد. و نهایتاً، یک وجود (یا شخص) غیر معلول که وجودش وابسته به چیز دیگری نیست باعث به وجود آمدن هر چیزی در عالم هستی شده است. این شخص غیر معلول همان خداست. چهارمین نوع بحث، بحث اخلاقی است. فرهنگ های گوناگون، در طول تاریخ، هر یک دارای نوع خاصی از قوانین بوده اند. آدمیان قادر به تشخیص بدی و نیکوئی هستند. تقریباً در همۀ ملت ها قتل،دروغ، دزدی، و فساد اخلاقی مردود شناخته شده اند. این حس تمئیز بد و خوب از کجا آمده است اگر از خدای قدوس نشأت نگرفته باشد؟

علی رغم همۀ این مطالب، کتاب مقدس روشن می سازد که مردم معرفت واضح و غیر قابل انکار الهی را رّد کرده دروغ را متابعت خواهند کرد. در رومیان 25:1 می خوانیم: ایشان حقّ خدا را به دروغ مبدل کردند. و عبادت و خدمت نمودند مخلوق را به عوض خالقی که تا ابدالآباد همان است." کتاب مقدس اضافه می کند که انسان برای بی ایمانی به خدا هیچ عذری ندارد. "زیرا که چیزهای نادیدۀ او یعنی قوت سرمدی او و الوهیتش از حین آفرینش عالم بوسیلۀ کارهای او فهمیده و دیده می شود تا ایشان را عذری نباشد. (رومیان 20:1)

مُنکران وجود خدا معمولاً برای توجیه بی ایمانی خود ادعا می کنند "ایمان به خدا علمی نیست" و یا اینکه "دلیلی برای اثبات خدا وجود ندارد. ولی دلیل واقعی این است که همه می دانند اگر به وجود خدا ایمان داشته باشند، این واقعیت را نیز باید بپذیرند که محتاج نجات و آمرزش گناهان هستند (رومیان 3:23؛ 23:6) و بایستی بابت تمام اعمال خویش پاسخگو باشند. ولی اگر، بر فرض محال، خدا وجود نداشته باشد، انسان خود را آزاد می بیند تا هر آنچه مایل است انجام دهد بدون آنکه نگران داوری و مجازات باشد. به نظر من علت افزایش طرفداران فرظیۀ تکامل همین است. خدا وجود دارد و هر یک از ما (بدون استثناء) بر آن واقف هستیم. اگر عده ای تلاش می کنند وجود خدا را رد کنند، این خود دلیلی است بر وجود او.

اجازه بدهید آخرین مورد را نیز مطرح کنم. من چگونه می دانم که خدا وجود دارد؟ من به وجود خدا ایمان دارم چون هر روز با او صحبت می کنم. مدعی نیستم که صدای او را با گوش جسمی خود می شنوم. ولی می توانم به جرأت بگویم که حضورش را احساس می کنم، هدایت هایش را درک می کنم، مجبتش را شناخته ام، و مشتاق فیض او هستم. برای این همه واقعه که در زندگی من رُخ داده است تنها یک توجیه وجود دارد: خدا وجود دارد و عمل می کند. او بطرز معجزه آسائی مرا نجات داد و زندگی مرا به گونه ای عوض کرد که نمی توانم وجودش را انکار کنم و یا اینکه او را تمجید نکنم. اگر شخص تصمیم گرفته باشد که وجود خدا را نادیده بگیرد، هیچیک از این بحث ها نمی تواند او را قانع کند. در نهایت، وجود خدا باید با ایمان پذیرفته شود (عبرانیان 6:11). ایمان به خدا یک جَهش کورکورانه در یک اطاق تاریک نیست، بلکه گام برداشتن در یک فضای نورانی است که 90 درصد مردم دنیا آنجا ایستاده اند.

 

 

 

 

منبع:

http://www.gotquestions.org/Farsi/Farsi-does-God-exist.html


لینک به نوشته  |   
 
  شناخت خدا     شنبه 1386/10/22-0:23-خادم التوحید  

دیل اسوار تزن دروبر

به نظر می رسد در این امر دو شق وجود دارد و شق ثالثی موجود نیست . یکی اینکه نظم و ترتیب در نتیجه یک تصادف به وجود آمده است . اما این شق فوق العاده عجیب و باور نکردنی است و بطریق علمی نیز توسط قانون دوم ترمودینامیک بولتزمن رد شده و این قانون را همه دانشمندان پذیرفته اند.

بدین ترتیب هم چنانکه نگارنده نیز قبول می کند باید شق دوم را پذیرفت و آن این است که نظم و ترتیب موجود در طبیعت ، نتیجه طرح و مشیتی است که آنرا ایجاب کرده و آنگاه وجود یک حکمیت عالیه مسلم می شود.


لینک به نوشته  |   
 
  نظریه اندیشمندان      شنبه 1386/10/22-0:21-خادم التوحید  

برکلی در قسمت 35 از جزء اول اصول معرفت انسان چنین می گوید:

من بر ضد وجود هر چیزی که بوسیله حواس یا انعکاس و تفکر قابل درک باشد بحث نمی کنم.

چیزهائی که من با چشمهای خود می بینم و آنچه را که با دستهای خود لمس می کنم واقعاً وجود دارند و من کوچکترین پرسشی در این باره مطرح نمی کنم آنچه را که من مورد انگار قرار می دهم چیزی است که فلاسفه ماده یا جوهر جسمانی می خوانند.

گرین ، جهان را به دو قسمت متمایز تقسیم می کند.

دنیای پدیده ها را موضوع بحث علوم طبیعی فرض می کند و عقیده دارد از طریق مشاهده و تجربه می توان آنها را احساس و ادراک کرد . این دنیا جنبه زمانی و مکانی دارد.

در برابر این دنیا ، دنیای روحی قرار دارد . متافیزیک از این دنیا بحث می کند.

از نظر برادلی ،

با اینکه فکر و واقعیت با هم ارتباط دارند معذالک نمی توان آن دو را یکی فرض کرد . روی این اصل با نظر هگل که فکر و واقعیت یا فهم و وجود را یکی می دانست مخالف بود.

به نظر برادلی نظم زمانی از لحاظ پیاپی رخ دادن صفات و نظم مکانی از نقطه نظر با هم بودن آنها در میان خصوصیات یک شیئی اموری محسوس و غیر قابل انکار هستند.

رویس می گوید:

آنچه در باره این دنیا غیر قابل انکار است نظم ، جنبه عقلانی و قابل درک بودن آن است و « خود » مطلق که نامحدود و برتر از خودهای فردی است جهان را با این خصوصیات می شناسد.

برگس فیلسوف فرانسوی :

عقیده دارد جهان از دو قسمت متمایز تشکیل شده است . ماده و شعور و یا حیات قسمتهای مختلف و متضاد جهان را تشکیل می دهند ماده به منزله ماشینی است که فاقد حافظه می باشد. در مقابل ماده حیات یا شعور بصورت نیروئی آزاد و خلاق که کار آن حفظ گذشته و استفاده از گذشته برای به وجود آوردن چیزهای تازه است قرار دارد. ماده سیر نزولی دارد در صورتی که شعور یا حیات دارای سیر صعودی است . ماده با مکان رابطه نزدیک دارد در صورتیکه شعور یا حیات با زمان است .

حیات یا شعور به منزله ی فعالیتی است که دائماً در حال خلق و آفرینش است . در صورتی که ماده پیوسته در حال کم شدن و از میان رفتن می باشد . ماده و شعور پیوسته در حال کشمکش و مخالفت با یکدیگر هستند.


لینک به نوشته  |   
 
       شنبه 1386/10/22-0:18-خادم التوحید  


لینک به نوشته  |   
 
  اعتراف     یکشنبه 1386/10/16-12:13-خادم التوحید  

مرلین گرانت اسمیت منجم و ریاضی دان می گوید:

در موازات قانون علت و معلول ما قوانین دیگری را مشاهده می کنیم و می بینیم که تمام وظائف طبیعت از روی قوانینی ثابت اجرا می شوند و به تازگی قوانین جدیدی کشف شده ، مثل قوانین اتمی و قوانینی که کهکشانها و حرکت ستاره گان تابع آنها هستند.

آیا می توانیم قبول کنیم که این قوانین توسط ماده وضع شده اند ؟ کثرت و انبوهی آنها ، هماهنگی و نظام آنها ، ذات و طبیعت آنها نشان می دهد که این امر غیر ممکن است .

پس این قوانین موجدی دارند که مافوق طبیعت مادی است و من آن مبدأ و واضح قانون را خدا می نامم.


لینک به نوشته  |   
 
  علم و فلسفه در جهان شناسی      یکشنبه 1386/10/16-12:11-خادم التوحید  

علم و فلسفه در جهان شناسی

فلسفه مارکسیستی برای کلیه مسائل مربوط به جهان راه حل هایی دارد و این طریق حل مسائل از طرز تفکری ناشی شده است که آنرا ماتریالیسم دیالکتیک می نامند.

تنها چیزی که در واقع توضیح جهان و تفسیر و تشریح نمودهای آن را ممکن می سازد ، علم است و کشفیاتی که ترقی علوم را در این اواخر میسر می سازد علم است و کشفیاتی که ترقی علوم را در این اواخر میسر می سازد مربوط به زمان های اخیر است .

مارکسیستها اعتقاد دارند که فلسفه مادی دیالکتیکی قوانین طبیعت و اجتماعات انسانی را کشف کرده است . از سوی دیگر دیده می شود که توضیح و تفسیر جهان را منحصراً کار علم تلقی می کنند.

کار فلسفه و علم در جهان شناسی از هم متمایز نشده است . علوم هر یک جنبه ای از پدیده ها را مورد بررسی قرار می دهند. گاهی نیز دویا سه جنبه موضوع یک علم مرکب را تشکیل می دهند . بعنوان مثال فیزیک ریاضی ، بیوفیزیک و بیوشیمی . اما آنچه تشریح علمی را از تشریح فلسفی جدا می سازد کلیت موضوعات فلسفی نسبت به موضوعات علمی است . در فلسفه جهان بطور کل و پدیده ها در ارتباط با یکدیگر موضوع بررسی را تشکیل می دهند در صورتی که در علم یک پدیده مثل نور ، انرژی یا حرارت موضوع بحث در فیزیک را تشکیل می دهد.

فیلسوف در تشریح جهان یا مطالعه پدیده ها در ارتباط با هم باید تئوریهای علمی را در نظر گیرد و ضمن تفسیر و بسط نظریات علمی جهان شناسی خود را تدوین نماید بسخن دیگر ، فیلسوف نه خود را به تحقیقات علمی محدود می سازد و نه در جهان شناسی تحقیقات علمی را از نظر دور می دارد.


لینک به نوشته  |   
 
  اصطلاحات فلسفی مهم     یکشنبه 1386/10/16-10:57-خادم التوحید  

حقایق : یعنی مفاهیمی که در خارج مصداق واقعی دارند.

اعتباریات : یعنی مفاهیمی که در خارج مصداق واقعی ندارند لکن عقل برای آنها فرض مصداق اعتبار می کند یعنی چیزی را که مصداق واقعی این مفاهیم نیست مصداق فرض می کند .

مثلاً اگر از هزار نفر سرباز یک فوج تشکیل داده شود هر یک از سربازها یک جزء از این فوج بشمار می رود و خود فوج عبارت است از مجموع نفرات نسبت هر فرد به مجموع نسبت جزء به کل . ما هم هر یک از افراد را ادراک       می کنیم و درباره ی آنها حکمهای مختلفی می نماییم و هم مجموع آنها را که فوج نامیده ایم و در باره آن نیز حکمهای مخصوصی می نماییم.

اداراکات ما نسبت به افراد ادراکات حقیقیه است زیرا مصداق واقعی خارجی دارد و اما ادراک ما نسبت به مجموع اعتباری است زیرا مجموع مصداق واقعی ندارد و آنچه واقعیت دارد هر یک از افراد است نه مجموع.

وهمیات : یعنی ادراکاتی که هیچ گونه مصداقی در خارج ندارند و باطل محض می باشند مثل تصور غول و سیمرغ و شانس و امثال آنها.


لینک به نوشته  |   
 
   منطق یعنی چه      یکشنبه 1386/10/16-10:56-خادم التوحید  

از یک سلسله حقایق مسلمه که ذهن ما آنها را در کمال بداهت و روشنی می یابد بگذریم به مسائل دیگری بر می خوریم که بر ما روشن نیست و باید آنها را از طریق فکری و استدلالی کشف کنیم  و هم چنان که وجود یک سلسله حقایق مسلمه بر ما مسلم است این مطلب نیز مسلم است که بشر گاهی در کوششهای علمی واستدلالی خود خطا می کند و به غلط می افتد پس باید دید وسیله ای برای تشخیص صحیح از سقیم و حقیقت از خطا هست یا نه ؟ و آنوسیله چیست ؟

مقیاس و معیار تشخیص حقیقت از خطا منطق نامیده می شود معروف ترین و شاید قدیمی ترین اسلوبهای منطقی همان است که ارسطو موفق به جمع و تدوین آنها شده .


لینک به نوشته  |